تبلیغات
بهترین ها - مجموعه از بهترین داستان ها کوتاه
بهترین ها
از بهترین چیزها (اس ام اس آهنگ عکس داستان های زیبا و بهترین طنزها)

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389

خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


قدرت عشق

داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.

و بعد سوار قطار شدم.

...

وقتی قطار به ته دره سقوط کرد.

همه مردند و من هم مردم.

از بالا تلاش دکترها رو می دیدم.

بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.

و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.

2 دقیقه بعد صدای فریاد پرستاری که بالا سرم بود رو شنیدم که دکترها رو صدا می کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بیشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی ها.

شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره






زندگی با عشق

دو دانه در بیابانی از دستان عاشقی افتادند و شروع به روئیدن کردند.

بعد از اینکه دوران نهالی را پشت سر نهادند عاشق هم شدند

و کبوتری پیغام رسان عشق دو درخت جوان شد.

روزی شکارچی زیر درخت اول کبوتر را با تیر زد و برد.

سه روز بعد دو درخت جوان خشکیدند







شهر مردگان

20 ساله بودم که به مسافرت رفتم برای یه زندگی بهتر، اما راهم رو تو بیابون گم کردم و به شهری رسیدم که برای ورود صفی طولانی بود

بعد از 80 سال نوبت من شد !

وقتی داخل شهر شدم ، دیدم که روی تابلوئی نوشته شده:

به شهر مردگان خوش آمدید



سوت قطار

سوت قطار به دخترک فهموند که باید از دهکده ش جدا بشه، بخاطر درس خوندن و دانشگاه رفتن

به دخترک فهموند که داره به دنیای دیگه ای میره

و سوت قطار استارت بزرگ شدن دخترک رو زد




داستانهای کوتاه : مادر مهربان




ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .





داستانهای کوتاه : درویشی که به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد





: درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.





داستانهای کوتاه : ملاقات با خداوند





ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا


امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا





داستانهای کوتاه زیبا


سفر

دخترک عزیز باباش بود و باباش رو 3 روز می شد ندیده بود

سه روز شد سی روز .

و 30 روز شد 300 روز. نقطه های اضافه شده ای که دختر چون سواد نداشت نمی تونست درکشون کنه. اما دخترک با دلش، دلتنگی هاشو حساب می کرد !

و بالاخره سر 300 روز باباش اومد.

اما دخترک رفته بود دنبال باباش.

آخه فکر کرده بود که بابائیش هم مثل مامنیش رفته تو آسمون







مرگ رهائی بخش
دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم.

فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی.

صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم؟

صفحه دوم: خدایا چرا اینقدر زندگی سخته؟

صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم؟

البته بقیه دفترچه های دفتر خاطراتش سفید نبودا

بلکه بقیه صفحات همش از یک حرف تکراری پر شده بود

همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر می شدند.



ارسال توسط اسحــــاق حسنی
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رایگان

دانلود نرم افزار

دانلود فیلم

دانلود فیلم

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار